* مي گويند : شيشه ها احساس ندارند
اما زماني كه روي آن نوشتم : « آخرين خورشيد » ....
آرام گريست ...!
* جمعه اي ديگر به پايانش رسيد .
همچو ما تاريك شد رنگش پريد .
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ... (اَللهُمَّ عَجِّل لِوَليِّكَ الفَرَج)
* چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم عزيز من ، چه غريبي !
عجيبتر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپرديم دل ، به قصه قديمي قسمت
چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي ،
نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم :
«خدا كند كه بيايي ...»
*
اي نفست يار و مددكار ما كي و كجا وعده ديدار ما ...؟
* يا حجت الله
بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سالها هجري و شمسـي همه
بي خورشيدند !
تو بيايي همه ثانيه ها ، ساعتها ،
از همين روز ، همين لحظه ، همين دم عيدند ...
* همه هست آرزويم ، كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي ...؟
* روشن ترين ستاره ي اين آسمان تار
بر دخمه هاي تيره ي دل ، روشني ببار...!
* مهدي جان
ببار ، ... اي جاري همواره ،
اي بارش نوراني ،
به ديدار تو ، تا كي اين زمين پير ،
خواهد زيست ...؟
ادامه مطلب