بر ره شدگان شب دنيا ، تو آيينه ي مهتاب . تنديس عدالت ، شب شوريده ي اين دلشده در ياب . اي شاهد غايب ز جهان ، غايت انسان اي جلوه ي روحاني قرآن اي هر سحر ِ ندبه ي جمعه به تو بيدار اي سينه ي تو پهنه ي سينا اي رايت ايمان ، از وادي بطحاء «اي ناله ي خفته به دل چاه !» زنده ام من به نفسـهاي مسيحايـي تو چه هراس ازغم و انديشه ء روزم باشد كه خوشـم من صنما با شب رؤيايي تو نه فقط اين دل شوريده ء من بيدل شد كه جهاني همه مدهوش وتماشايي تو ز خيال ِ رخ تو ، صـبر و تحــمل شَــوَدم ناي من، ناله ي من،واله ي شيدايي تو همهء دغدغه ي بي سر و ساماني من كه دمي دل بسـپارم به دل آسايي تو صنماصورت خوب تو چنان بي همتاست كه به جنـت نشـود ،حور ، به زيبايـي تو چشم بستن زچه رو،تا به كجا تاب آرم ؟ ديــن و دنيـــا بنـهــادم به دلـــآرايـي تو گر سر صبر و شكيب است دل خونم را چشـــم بايـد كه ببنــدد به فريبــايـي تو كاش يكـبار توانم سـر ياري مي داشـت كه زند دسـت به دامــان شكيــبايـي تو عافيت گو مطلب ، عاشق دلسـوخته را شـده ام شهره ي آفاق به رسـوايي تو دل پريشــانـي من ، زلـف پريشـانـي تو دست تابان بهار ، مي زند شب را كنار . مي خزد رنگ جواني در ميان دشتها عطر گل بر شانه ي هستي سوار . دشت اما ، بر خيالش مي رود ياد خزان . ياد طوفانهاي سرد و سرگران . ياد برف و ياد باران . ياد سوز بي امان . ياد مرغان مهاجر ، شاخه ها ي خشك انبوه درختان و زمين ِ يخ زده ! ناله هاي سرد بوفي غم زده . مرگ ِ برگ و بار جنگل ، بي مهابا ، سر زده . و زمستان ، در پي مرگ جهان ، خود را به سيم آخر زده . ... اينك اما ، نرم نرمك ، با صداي پاي آب . جهجه شاد پرنده ، اين نسيم بي شتاب . مي وزد آرام بر دشت و دمن . مي تراود آفتاب . مي نهد بر تارك هر بوستان ، جنگل مأيوس مي خيزد ز خواب . ... بخوان تو از جبل النور بخوان به بام حرا ... بخوان به نام رسالت ، بخوان به نام عشق بخوان به بام حقيقت ، بخوان به نام خدا ... بخوان تو نغمه ي داوود ، به نام ابراهيم بخوان تجلي طور ، به وسعت سينا ... ببين تو جلوه ي جبريل ، به نام روح الله بخوان به نام كليم الله ، به نام خليل الاه بخوان به موسي و عيسا ، به آن دم مسيحايي بخوان به « فانفَجَرَت منه » و آن يد بيضا ... بخوان به نام هروله ، هاجر ، به نام اسماعيل بخوان ز بام حقيقت ، تجلي توحيد اي باد بهاران نوزيدي اي ماه درخشان به نهانخانه ي جانم ندميدي بر سفره ي نانم ننشستي تو راز نهانم نشنيدي وين قصه ي پر غصه ي جانسوز ، نخواندي و غمم ماند ! چون آهوي وحشي ز كمينگاه نگاهم برميدي اي باد بهاري ، نوزيدي و تبم ماند ! اين جام بلورين دلم را بشكستي تو اشك شدي بر نگه خيس من آرام نشستي اي اختر رخشان به شبانگاه نيازم ندميدي اي حنجره ي سبز بهاران ، تو نخواندي اي ماه شب چارده اي كوكب شرقي ، تو نماندي و شبم ماند ! اي قصه ي خوبان ، دلم از غم نرهاندي از ديده برفتي و تمناي نگاهت به دلم ماند ... ! مرا به او سپردي ام به استواري زمين به سرفرازي سما به روشناي آبها ، به جوي ها ، به رودها دگر مرا نديدي ام ... ومن تو را گريستم به روزها ، به شامها به وسعت غريبي و تمام بي تمام ها... و من تو را گريختم ومن تو را گسيختم شكستي ام و ريختم ... مرا به غم سپردي ام ... تمام شد فراق ها ، گذشت انتظار ها بهار شد و سبز شد بهشت آرزوها دوباره من و پاي و راه ... دوباره من ، خدا ، پناه ... نمازهاي هر پگاه و اشكهاي بي گناه شروع رويش من و شكفتن جوانه ها ... ... و طي اين نشيب ها ، فرازها و روزها و ماهها و سالها تو رفته اي ز يادها فسرده اي و مرده اي و من تو را به سان سايه اي سياه سپرده ام به بادها ... خداي من تو را قسم درخت را و بركه را و ابرهاي مست را و دشتهاي پست را و بادهاي بي مهار و اسبهاي بي سوار به سروهاي سوخته به بخت هاي نا مراد به اشكهاي نا شكيب خدا ي من ... مرا ببين ، مرا بدار . در ين حوالي دروغ در ين زمانه ي پليد كه مي برند نام و نان كه مي دهند ننگ و عار درين زمانه ي سياه به يك دروغ ، به يك نگاه مرا ببين ، مرا بپا و زمين خود را نمي شناخت ، خدا را نمي فهميد و بس بيگانه بود پرورد گار يگانه را . ... و يا س از بهشت آمد ... آيه ي تطهير ، فطامي از ملكوت ، سوره ي نور ، فاطمه اي از لاهوت . عطيه ي كوثر ، بانوي مباهله ، الهه اي در ناسوت ... با دلي كه بوي خدا مي داد و عطري كه عشق بود و ايمان . و ياس ... مادرانه ، آب شد... آفتاب شد ... تابيد و آيينه شد ... و ياس آئين شد ... ... و زمين بهار شد و سبز شد . باليد و بلند شد. و خاك به سوداي افلاك ، برآشفت و سالهاوسالها ست كه ياس عطر خدا را در فضا مي پراكند و مردمان ، خدا را نفس مي كشند و جانشان از عشق آكنده مي شود . سالها و سالهاست كه ياس ... اين بي مثال مليكه ي اريكه ي هستي ، مادرانه ، عطر عشق مي آميزد و خدا مي آموزد . و من سرشار از عشق شدم ... و من بوي خدا گرفتم... و من ياس شدم ... و سالها و سالهاست كه ما نيز مادري مي آموزيم ... و با خدا مي آميزيم و عشق مي سازيم . سالها و سالهاست كه ما نيز مشام مردمان ، به عطر خدا مي نوازيم ... ... و ياس اما ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin | Translator By : THEM |